چرا این تیتر؟ اگر میخوای بدونی، یک روز زندگی منو بخون بعد خودت قضاوت کن، صبح با صدای ساعت تیمبرلند(timberland  ) از خواب بیدار شدم، در حالی که تلو تلو میخوردم رفتم طرف حموم و بعد از اینکه دست و صورتمو شستم، یه نگاه به آینه انداختم، آآآآآ چقدر ریش، چند وقته ریشمو نزدم؟ ماشین اصلاح براونی(braun  ) که تازه خریده بودم برداشتم، شروع کردم (غیژژژژژژژژ) زدن ریش ها، بعد از اینکه تموم شد یه نگاه دیگه به آینه انداختم به ناچار دستمال کاغذی مارک کلینکس(  (kleenex   رو برداشتم و صورتمو خشک کردم، بعد هم مسواک اورال بی(  (oral-b را برداشتم و با خمیر دندان سیگنالی((signal که روش زدم شروع کردم به مسواک زدن، از حموم که اومدم بیرون یک راست رفتم تو آشپزخونه و پنیر کرافت((kraft رو برداشتم و کتری برقی براون(braun) رو روشن کردم و یک لیوان برداشتم و توش یک قاشق نسکافه(nescafe) ریختم و پشت سرش هم یک کافی میت((coffee mate توش خالی کردم و بعد از جوش اومدن آب شروع کردم به صبحونه خوردن.

آخ آخ دیرم شد:

بدو بدو رفتم تو اتاق و شلوار لیوایزم(levis) رو پوشیدم و بعدش هم تیشرت باس(boss) رو پوشیدم و رفتم طرف در، کفش تیمبرلندی(timberland) که تازه خریدمو پام کردم و تازه یادم اومد گوشی نوکیایی(nokia) که برا روز تولدم هدیه گرفته بودند، یادم رفته، به ناچار برگشتم و تلفنم رو برداشتم و با آخرین سرعت رفتم تو پارکینگ، سوار ماشین فوردم(ford) شدم، شروع کردم به گاز دادن و یک راست رفتم شرکت.

به شرکت که رسیدم یادم افتاد کیف کاپم(cap) رو یادم رفته و به ناچار مجبور شدم امروز به جای روان نویس پارکر(parker) که تو خونه جا مونده بود از خودکار بیک(bic) استفاده کنم.

خلاصه گذشت و گذشت تا ظهر شد، وقت نهار زدم بیرون و یک راست رفتم سراغ فرایدیز(fridays) و سفارش غذا دادم با یک پپسی(pepsi) و شروع کردم به خوردن. بعد از غذا که میدونید سیگار حال میده، یک سیگار مارلبرو(marlboro) درآوردم و شروع کردم به سیگار کشیدن، تازه یاد قولی که به زن و بچم دادم افتادم، یک راست رفتم سراغ نزدیکترین مغازه موبایل فروشی و یک گوشی موتورولا((motorola برای خانومم و یک آیپاد(ipod) هم برای پسرم خریدم و برگشتم شرکت، چون کار زیادی نمونده بود شروع کردم به خوندن مجله تایم(time) خلاصه عقربه های ساعت تیک تاک کنان چرخید و من هم کارهامو کردم و رفتم خونه.

به خونه که رسیدم دیدم پسرم لباسهای ورزشی چامپیون(champion) منو گرفته توی یک دستش و توپ نایک(nike) خودش هم تو دست دیگشه و قبل از سلام با قیافه معصومانه گفت: بابا بریم فوتبال؟

زن ذلیلیمو که نشون دادم رو کردم به پسرم و گفتم: علیک سلام الان نه، برات یه کارتون آوردم که مال شرکت والت دیزنیه(waltdisney) الان بیا اینو نگاه کن، بعد با هم میریم. سرش که گرم شد سریع رفتم لباسمو عوض کردم، از اتاق که اومدم بیرون دیدم پسرم اخم کرده و نشسته یه گوشه ، خانومم با چشم بهم فهموند که این چه فیلمی بود؟ بدون اینکه حرفی بزنم رفتم سراغ تلوزیون پایونیر(pioneer) و دیدم که مرتیکه به جای کارتون یک فیلم هالیوودی(hollywood) از کمپانی فاکس قرن بیستم(fox 20 century) بهم داده، خانمم آروم بهم گفت از کجا گرفتی؟ با همون تن صدا بهش گفتم: چند روز پیش خریدم، با اشاره گفت: ببرش فوتبال! منم چاره ای نداشتم، بهش گفتم: پاشو بریم که یک دفعه یاد چیزهایی که خریده بودم افتادم و سریع رفتم از تو ماشین آوردمشون، با این کار هم زن ذلیلیمو نشون دادم هم بچه رو ساکت کردم، خلاصه بعد از اینکه کلی قربون صدقه ام رفتن با دوربین کوداک((kodak کلی عکس یادگاری گرفتیم.

تلویزیون رو به بهانه اخبار روشن کردم و زدم کانال سی ان ان(cnn) بعد از چند دقیقه یادم اومد که باید از یک مطلب پیرینت میگرفتم، رفتم سراغ کامپیوتر پنتیوم((pentium فوری که داشتم و پیرینتر اچ پی(hp) رو روشن کردم و پیرینتی که میخواستم گرفتم و وارد دهکده جهانی شدم، تو سایتها چرخ میزدم تا یک خبر جالب نظرم رو جلب کرد.

 

منبع: هفته نامه گزیده اخبار شماره 353



نویسنده : محسن - ق ساعت 9:26 صبح تاریخ جمعه 91/7/7



یه شعر قشنگ شیرازی که من عاشقشم


شیراز و میگن نازِ واسی آُفتو جِنگِش
قلبارو گِرِن میزنه به هم تیرشه ی تِنگِش

بلبل تو کوچا، تو پس کوچا غزل میخونه
شعروی ترِحافظ میچکه از سرِ چِنگِش

عطر گل یاس و نسترن، بهار نارنج
هی سر میکشه از تو خونوی واز وِلِنگِش

این جان که اگر چِش تو چِشای هیکی بودوزی
درد دِلشو میشنُفی از جِلِنگ جِلِنگِش

اینجان که با فوتِ کاسه گری، امرو و فردو
تام پات میسره دنبال دختروی زبرو زِرِنگِش

اَگ دختر همسایه ی دیوار به دیوار،
لیم لیم دیوارک زد تو بدو بزن پلنگِش!!

قلبای پیزِری نیس تو سینه ی مردم شیراز
تو بیخودی ریشمیز بزنه تو درز و دِنگِش

دنیا رو تی پس میگشت سمندر
از شهر چه خبر! قربون اون آفتاب جِنگِش

بیژن سمندر



نویسنده : محسن - ق ساعت 11:44 صبح تاریخ چهارشنبه 91/4/14


فکرش رو بکن اگر میشد چی میشد؟

 

  زنگ بزنی آژانس بین المللی انرژی اتمی، بگی یه ماشین می خوام

 

 آخر شبا رفتگرا سوار جاروهاشون بشن برن خونه

 

 موهات "فر" باشه , روش پیتزا بپزی

 

 خانواده مذهبی باشه اسم دخترو بذاره سیندر الله

 

 شب خواب ببینی که 1 ماه داری میری سر کار, صبح که بیدار شدی حقوقشو بگیری

 

 پشه ها به جای اینکه خونمون رو بمکن، میومدن چربی های اضافه بدنمون رو می مکیدن

 

 ماهی از آب در بیاد تو ساحل سیگارشو بکشه برگرده تو آب

 

 ورودی ِ لاس وگاس بزنه :به شهر شهیدپرور ِ لاس وگاس خوش آمدید

 

 همسر دلخواهت رو از بین گزینه های موجود دانلود کنی

 

 بوق زدن ممنوع باشه ماشینتو بذاری رو ویبره

 

 حراست دانشگاه دم در با دقت نگات کنه ، اشکالای آرایشیتو بگه ، برات درسش کنه. لوازم آرایش بهت قرض بده ، یادت بده چجور آرایشی بهت میاد

 

 هر پشه ای وارد خونه ت شه در جا تبدیل شه به یه تراول 50 تومنی

 

 رو مانیتورت مگس بشینه، با موس بگیریش، بندازیش تو ریسایکل بین

 

 سایه ات سفید باشه

 

 تو گوگل سرچ می کردی "نیمه گم شده ی من " عکساشو واست می آورد راحت پیداش می کردی

 

 شامپو ضدِ شوره بخوری ، دلشوره هات تموم بشه

 

 بفهمن اصغر فرهادی دوپینگ کرده همه جایزه هاشو بگیرن

 

 درخت خرما و گردو رو پیوند بزنی خرما گردویی بده

 

 رگ قلبت بگیره به جای اینکه بالون بزنن پاراگلایدر بزنن

 

 واسه کاردستی ِ مدرسه یه ساختمون ِ هشت طبقه ی 32 واحدی ِ اسکلت فلزی ببری

 

 یه دختر رو برات نشون کنند با سنگ بزنیش

 

 بری مکه به جای سنگ زدن به شیطون یه چاقو در بیاری بکنی تو شکمش خیال همه رو راحت کنی

 

 چشم و مغز و قلبمون یه جلسه تشکیل بدن تکلیفشونو با ما روشن کنن



نویسنده : محسن - ق ساعت 2:11 عصر تاریخ چهارشنبه 91/4/7


نمیدونم چرا هنوزم که هنوزه این آهنگ تازگی داره

 

مثل یک کابوس ما را به رویا می بری

پشت ردت تا کجا، ما را به هر جا می بری؟

باز هم دعوت به طوفان کن مرا اما بدان

من دلم دریاست دریا را به دریا می بری

من شبیه یوسفم راه سقوطم چاه نیست

چون بیندازی مرا در چاه، بالا می بری

دلخوشم گر دل به غیر از من به هر کس باختی

بُردنی ها را فقط از سینه ی ما می بری

با همان یک حرکت اول نگاهم مات بود

ماتم از این که پس از یک عمر حالا می بری

مثل یک کابوس ما را به رویا می بری

پشت ردت تا کجا، ما را به هر جا می بری؟

...



نویسنده : محسن - ق ساعت 12:14 عصر تاریخ پنج شنبه 91/4/1


 





























نویسنده : محسن - ق ساعت 8:0 عصر تاریخ شنبه 91/3/20


در ایام متوکل عباسی زنی ادعا کرد که من حضرت زینب هستم و متوکل به او گفت: تو زن جوانی هستی و از آن زمان سالهای زیادی گذشته است.
آن زن گفت: رسول خدا در من تصرف کرد و من هر چهل سال به چهل سال جوان می شوم.

متوکل، بزرگان و علما را جمع کرد و راه چاره خواست.

متوکل به آنان گفت: آیا غیر از گذشت سال، دلیل دیگری برای رد سخنان او دارید؟

گفتند: نه.

آنان به متوکل گفتند: هادی را بیاور شاید او بتواند باطل بودن این زن را روشن کند.

امام حاضر شد و فرمود: این دروغگو است و زینب در فلان سال وفات کرده است.

متوکل پرسید: آیا غیر از این، دلیلی برای دروغگو بودن هست؟

امام فرمود: بله و آن این است که گوشت فرزندان فاطمه بر درندگان حرام است. تو این زن را به قفس درندگان بینداز تا معلوم شود که دروغ می گوید.

متوکل خواست او را در قفس بیندازد، او گفت: این آقا می خواهد مرا به کشتن بدهد، یک نفر دیگر را آزمایش کنید. برخی از دشمنان امام به متوکل پیشنهاد کردند که خود امام داخل قفس برود.

متوکل به امام عرض کرد: آیا می شود خود شما داخل قفس بروید؟! نردبانی آوردند و امام داخل قفس رفت و در داخل قفس شش شیر درنده بود.

وقتی امام داخل شد شیرها آمدند و در برابر امام خوابیدند و امام آنها را نوازش کرد و با دست اشاره می کرد و هر شیری به کناری می رفت.

وزیر متوکل به او گفت: زود او را از داخل قفس بیرون بیاور و گرنه آبروی ما می رود.

متوکل از امام هادی (ع) خواست که بیرون بیاید و امام بیرون آمد.

امام فرمود: هر کس می گوید فرزند فاطمه (س) است داخل شود.

متوکل به آن زن گفت: داخل شو.

آن زن گفت: من دروغ می گفتم و احتیاج، مرا به این کار وا داشت و مادر متوکل شفاعت کرد و آن زن از مرگ نجات یافت.

منابع:

- بحار الانوار ج 50 ص 149 ح 35 چاپ ایران.

- منتهی الامال ج 2 ص 654 چاپ هجرت.



نویسنده : محسن - ق ساعت 5:58 عصر تاریخ سه شنبه 91/3/2


آدمی اگر پیامبر هم باشد از زبان مردم آسوده نیست، زیرا :

اگر بسیار کار کند، می‌گویند احمق است !

اگر کم کار کند، می‌گویند تنبل است!

اگر بخشش کند، می‌گویند افراط می‌کند!

اگر جمعگرا باشد، می‌گویند بخیل است!

اگر ساکت و خاموش باشد می‌گویند لال است!!!

اگر زبان‌آوری کند، می‌گویند ورّاج و پرگوست ..!

اگر روزه برآرد و شب‌ها نماز بخواند می‌گویند ریاکاراست!!!

و اگر نکند میگویند کافراست و بی‌دین …..!!!

لذا نباید بر حمد و ثنای مردم اعتنا کرد

و جز ازخداوند نباید ازکسی ترسید.

پس آنچه باشید که دوست دارید.

شاد باشید ؛

مهم نیست که این شادی چگونه قضاوت شود

                                                                                 "شیخ بهایی"



نویسنده : محسن - ق ساعت 5:32 عصر تاریخ یکشنبه 91/2/31



 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 


 



نویسنده : محسن - ق ساعت 12:44 صبح تاریخ چهارشنبه 91/2/6


این داستانِ یک دکتر است. دکترِ داستانِ ما در حال حاضر در استرالیا زندگی می کند. زندگی بسیار مرفه ای دارد، زندگی که هیچیک از همکلاسی هایش حتی خواب آن را هم نمی دیدند !

همه ی ما می خواهیم در زندگی به بالاترین چیزها دست یابیم. در هر کلاس می خواهیم شاگرد اول باشیم، گرانترین لباس های بازار را بخریم، کفشهایمان جزء کفش های تک باشد، بلندترین و گرانترین اتومبیل شهر را می خواهیم، می خواهیم با زیباترین و خوشگلترین دختر شهر ازدواج کنیم، دوست داریم بچه هایمان از زیباترین و بهترین بچه های مدرسه خود باشند. می خواهیم بهترین پست ها را داشته باشیم، دلمان می خواهد اگر کاری را شروع کردیم، یک شبه به اوج برسیم و همه ما را به عنوان الگوی "موفقیت" بشناسند.

اما دکترِ داستانِ ما روحیه اش با این قیاس ها سازگار نبود و در این راستا در کل انسانِ کاملاً "متفاوتی" بود.

او می خواست یک زندگی "معمولی" داشته باشد و جالب اینکه در هیچ امتحانی قصد نداشت رتبه ی اول را کسب کند.

هنگامی که همکلاسی هایش تمام شب مشغول حفظ کتاب و جزوه بودند، یا در حال جا کردن خود در دل اساتید برای گرفتن نمره ای بالاتر، او تنها 2 یا 3 ساعت مطالعه می کرد و سپس بدون هیچ استرسی به خواب عمیقی فرو می رفت و عقیده داشت که نمی تواند برای چند نمره اضافی خواب خود را "فدا" کند.

همکلاسی هایش
"ساده زیستی و معمولی" بودن او را مورد تمسخر می گرفتند و او را "احمق" می نامیدند، اما دکتر راضی و خوشحال بود. با نمره ای متوسط MBBS (پزشکی عمومی در کشورهای هند و پاکستان) خود را گرفت.

تمام همکلاسی هایش بعد از اخذ مدرک پزشکی عمومی، تلاش خود را چند برابر کردند تا بتوانند تخصص خود را بگیرند و جزء بهترین های جامعه باشند ولی دکتر تصمیم گرفت درس خواندن را متوقف کند و در یک بیمارستان کوچک به عنوان دکتر شیفت شروع به کار کرد. دوستان او بعد از کار در شیفت صبح به کلینیک های خصوصی می رفتند و ناهار خود را با عجله به اتمام می رساندند تا مریض های بیشتری را ویزیت نمایند و شبها نیز مشغول خواندن جزوه های تخصصی خود بودند.

اما دکتر بعد از برگشت از بیمارستان با آرامش کامل ناهار می خورد، کمی استراحت می کرد و عصر هنگام به پیاده روی می رفت، تلویزیون نگاه می کرد، کتاب می خواند، موسیقی گوش می کرد، به دیدن دوستان و آشنایان خود می رفت، و اگر مریضی به در خانه او مراجعه می کرد بدون هیچ شکایتی به صورت رایگان او را معالجه می کرد. او به فکر افزایش درآمد خود نبود و با همان حقوق اندک تلاش می کرد از زندگی لذت ببرد. خانه ی کوچکی کرایه کرد، کولر گازی هم وصل نکرد. یخچال کوچکی برای آشپزخانه ی کوچکش خرید و با موتور به سرکار رفت. در این هنگام پدر و مادرش از او خواستند ازدواج کند.

دکتر در این باره نیز "معمولی" رفتار کرد. هنگامی که تمامی دوستانش به دنبال زیباترین، پولدارترین و خانواده دارترین دختران می گشتند، دکتر با دختری معمولی از خانواده ای ساده و متوسط ازدواج نمود. با هم به خانه ی کوچک خود رفتند و با شادی به زندگی ادامه دادند. بعد از چند سالی بچه ها هم وارد زندگی دکتر شدند. بچه هایی بسیار عادی.

دکتر به جای ثبت نام بچه های خود در گرانترین مدارس خصوصی، آن ها را در مدرسه ی دولتی محله خود ثبت نام کرد. دکتر هیچگاه از آنها نمی خواست که شاگرد اول مدرسه شوند و به آنها فهماند که درس خود را در حد نیاز فرا گیرند و قبول شوند. بچه ها هم با نمرهای متوسط کلاس ها را قبول می شدند و از شیوه زندگی خود لذت می بردند. از مدرسه برمی گشتند، در کنار پدر و مادر خود ناهار می خوردند، کمی استراحت می کردند، سپس درس می خواندند، عصر هم بازی می کردند و شب قبل از خواب به همراه پدر خود به پیاده روی می رفتند.

اما زندگی دکتر اینگونه به پایان نرسید. پیچ کوچکی در جاده ی زندگی دکتر به وجود آمد. تصمیم گرفت از کشورش خارج شود و به کشور دیگری مهاجرت کند. دوستان دکتر هم در تلاش بودند تا مهاجرت کنند و در کشورهای جهان اول به بهترین ها برسند. لذا روزها را در صفهای بلند سفارتخانه های آمریکا، بریتانیا و استرالیا می گذراندند و مدام به دنبال آشنایی بودند تا چند روز زودتر از بقیه به آرزوهایشان برسند. اما دکتر کشوری بسیار "معمولی" را انتخاب نمود که هیچگونه صفی در سفارتخانه های آن وجود نداشت. او به کشور مالدیو رفت و در بیمارستانی مشغول به کار شد.

خانه ی ساده ای کرایه کرد و همسر و بچه هایش را به آنجا برد. دوچرخه ای برای خود و بچه هایش خرید و بعد از اتمار کار به همراه خانواده از مناظر زیبای مالدیو لذت می بردند. آخر هفته ها به مسافرت می رفتند و دوستان فراوانی پیدا کردند. تا اینکه دکتر روزی اطلاعیه ای در روزنامه دید که در آن سازمان بهداشت جهانی (WHO) از چند دکتر عمومی، بدون مدرک تخصص و با تجربه چند ساله خواسته بود تا به یکی از روستاهای دور افتاده در استرالیا رفته و در بیمارستانی مشغول به کار شوند. دکتر برای این شغل اقدام نمود و به استرالیا مهاجرت کرد.

دولت خانه ای در روستا به او داد و او در بیمارستان مشغول به کار شد. بعد از چند سال به خاطر حسن برخورد و حس نوع دوستی و پشتکارش به ریاست بیمارستان رسید. دولت 2000 متر زمین زراعی به او اختصاص داد و دکتر نیز به کمک فرزندان معمولی خود آنجا را به مزرعه ای آباد تبدیل نمود. در حال حاضر او در خانه ای با 5000 متر مربع مساحت زندگی می کند و جگوار خود را در کنار پورشه ی همسرش در پارکینگ اختصاصیشان نگه می دارد و "بچه ها و همسر معمولی" او در کنارش هستند ...

می خواهم بگویم علاوه بر بهترین شدن، اولین رتبه را کسب کردن، شاگرد اول شدن، پولدارترین شدن، راه دیگر و صد البته بهتری هم در زندگی وجود دارد و آن چیزی نیست جز راه "اعتدال" و "معمولی"
 

این همان راهی است که تمام شادی در آن وجود دارد.
اما ما راه بهترین ها را انتخاب می کنیم و در این راه آنقدر با شتاب پیش می رویم که شادیهای زندگی را یکی پس از دیگری جا می گذاریم و ناباورانه در آخر راه تنها می مانیم، بدون اینکه اجازه دهیم حتی شادی و لذت با ما همکلام شود.

کاش ما هم شاد بودن و لذت بردن از زندگی را بر موفقیت و بهترین شدن ترجیح دهیم.

کاش ما هم "معمولی" باشیم !
درست مانندِ آن لحظه که خالق هستی، بدون هیچ تبعیضی؛ من و تو را از یک عنصرِ یکدست و "معمولی" خلق کرد ...



نویسنده : محسن - ق ساعت 11:0 عصر تاریخ یکشنبه 91/2/3










































































































































نویسنده : محسن - ق ساعت 2:4 صبح تاریخ شنبه 91/1/26




سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
صبا